هفده ماهگی
یک ماه دیگر هم با سرعت گذشت و تو بزرگتر شدی
اینماه من همش در گیر خوردن با تو بودم ،تمام وعده های غذایی رو باید دنبالت میومدم تا بتونم بهت یک قاشق بدهم
شاید الان که داری این مطلب رو میخونی ،یک بشقاب میوه کنا ردستت هست و همه میوه هاشو با لذت خوردی اما الان که هفده ماهت تموم شده برای خوردن یک موز من باید ترفندها بکار ببرم دیدنی!
این روزها یکی از آرزوهای من اینه که تو بنشینی و من به تو ناهار یا شام بدهم ،کی آرزوی من برآورده خواهد شد،نمیدانم
از پله ها به راحتی بالا میروی اما برای پایین امدن نیاز به کمک داری
یک روز که از فروشگاه برگشتیم وقتی ازت پرسیدم کجا رفته بودیم گفتی:ففو گا
گفتم چی خریدیم ،گفتی :به به
و این روزها با آرزوهای من و شیرین زبانیهای تو میگذرند

پ.ن:اینجا میخواهیم برویم عروسی و تو ناراحت از اینکه چرا وقت عزیز را برای عکاسی داریم تلف میکنیم!
بعدا نوشت:یکی از روزهای هجده ماهگیت فهمیدم ،یکی از آرزوهای بابایی هم این هست که سه نفری با هم سر میز بنشینیم و غذا بخوریم ،آخه هر وقت موقع غذا خوردن بیداری دست بابایی رو میگیری و میبریش تو اتاقت !



هفده ماهگی
